Monday, September 15, 2008

درقدم های آخر رفتن

در نفس های آخرگفتن
در قدم های آخر رفتن
از تپش های دل هراسی ها
که چنین لرزه میخورد دل من

از مرور زمان، گذشته دور.
در خیالات آنچه بود ونبود.
یاد آن روزهای کودکی ام
که پر از رنگ های زیبا بود.

از همان رنگ باختن هائی
که نگاهم به قاب چشم تو بود
از همان قهر و آشتی هائی
که پراز ترس ودلهره بود.

یاد دوران شور وشباب
که پر از عشق بود وجوش وخروش
یاد آن روز های شیرینی
که تهی از
ترس مرگ و مردن بود.

ومن اکنون اسیر دلهره ام
و مرتب زخویش می پرسم
کی ربوده ست جرات من را
که چنین ترس میخورد دل من؟

از دری آمدم
رهی طی شد
ز در دیگری بباید رفت.

من که خود پیشتر شنوده بد م
قصه این" سفر" بود " عمرم"
از چه باور نمی شدم این را
که دوباره"سفر"نشاید کرد
عمر این ره چه زود میگذرد
در سفر،ازخطر،حذر نبایدکرد.

چون سفر کردم وندانستم
عمر آن در نهایت،اکنون است
من به آخر رسیده ام،لیکن
به ته ره نظر نباید کرد.

آنچه بر داشتم من ازسفرم
خاطراتی ز دوستانم بود
با خودم می برم چو گنج کلان
بیش از این هم توان دیگر نیست

بار انبان من چه خوب وگران
خاطرات خوش رفیقان است
جز همین توشه ای که من دارم
گنج دیگر مرا نشانی نیست

لیک ،
میگذارم ،برای شما
شعرهائی که گفته ام از عشق
تا به خوانید ویاد تان ماند
واژه های لطیف احساسم
که همه بود
دوستت دا رم
من
دوستت میدارم.

11سپتامبر2008
تورنتو

Labels:

2 جام مِی:

Anonymous Anonymous می‌نويسد:

جناب میهم گرامی،

با شهامت و توانائی امید را در آغوش بکشید، که عاشقی مانند شما در آزمونی این چنین نمیتواند اسیر ترس باشد.

در ضمن شهامت شما در پُست این شعر ستودنی است. بمانید و برای همه ما بمانید.

کتایون

11:52 PM  
Anonymous گندم می‌نويسد:

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
... زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

12:12 AM  

Post a Comment

صفحه‌ی اصلی <<